سهم این بچه ها از زندگی چیست؟

0
5

بر خلاف همیشه این بار بعد از دیدنشان دیگر گریه نکردم .
بغضم را فرو خوردم و تصمیم گرفتم محکم بایستم وهر کاری که از دستم بر می آید برایشان انجام دهم .
دختران ۱۰ ساله هم سن دختر خودم بودند . فرق دغدغه هایشان فکرم را حسابی مشغول کرده بود .
> دختران ۱۰ ساله ی ما گوشی های با برندهای مختلف دستشونه و نگران این هستن که کی میتونن مدل بالاترشو بخرن … اما تو دستهای اون دختران ۱۰ ساله فقط آجر بود .
> دختران ما نگران ست کردن لباس و کفش هایشان… اما رنگ های تن پوش آن دختران را خاک برایشان یک دست پوشانده بود .
> دختران ما از دراز کشیدن جلوی تلویزیون و بازی با تبلت و گوشی خسته میشوند … خستگی این دختران از خشت روی خشت گذاشتن در آفتاب داغ تابستان است .
> دختران ما بهانه ی تکراری شدن عروسک ها و بازی هایشان را میگیرند … این دختران اما هرگز شکایتی از نگه داری کوچکترین عضو خانواده شان ندارند .
>خستگی دختران ما از مدرسه و کلاس های تفریحی شان است … دختران اینجا در حسرت رفتن به کلاسی هستند که حقشان است و ناچار به ترک آن شده اند .
اما سهم این بچه ها زندگی در کوره های اینجاست .
داستان امیرحافظ ۶ ماهه که از شدت درد کلیه ضعیف و رنجور شده , فریبای ۱۴ ساله که اجبار نگهداری خواهر و برادرهای کوچکش او را از مدرسه محروم کرده و هزار قصه ی دردناک دیگر.
دو خانواده ی ۱۰ نفره که در اتاقی ۲۰ متری زندگی میکردند و تنها چیزیکه به چشم میخورد یک یخچال بود . یخچالی پر از خالی وهیچ کدام از اعضای خانه برای گذاشتن “هیچ” داخل یخچال باهم نمیجنگیدند . میگفتند هر دو روز یک بار تانکر آب آشامیدنی به آنجا میرود ولی چیزی طول نمیکشد که آب تمام میشود . که البته برای آن جمعیت خیلی هم دور از ذهن نیست .حالا باید تصور کرد دفعه بعدی را که تانکر آب بیاورد , اهالی آنجا مجبور به خوردن آبِ شور و تصفیه نشده ای هستند که دلیل اصلی بیماری های کلیوی مردم آن منطقه بود و این چرخه انقدر ادامه دارد تا انتهایش میرسد به نداشتن هزینه درمان برای تسکین درد هایشان .انگار که با درد عجین شده باشند .
امیرمحمد ۸ ساله که درد پا و دندان و معده ش را همبازی خود کرده و با خنده ی شیرینش میگوید :”همه جام داغونه خانوم ، همیشه درد می کنه ! ”
و من با لبخندی تلخ و آزرده میگویم : ” خوب میشی . ”
خنده های امیرمحمد مثل خنجری در قلبم فرو رفت که دردش تا ابد با من خواهد بود . دردی که هر وقت یاد چهره ی معصوم امیر محمد و خنده ش بیافتم چشمانم از اشک پر میشوند .
زهرای ۱۴ ساله که به خاطر کاردر کوره و خاک ، ضخامت دستهای قشنگش حتی از کارگران معدن هم زیادتر شده بود. دستانی که جای لطافت و ظرافت دخترانه ش را به زبری سنگ و کاغذ سمباده داده بود.همانجا شنیدم که زهرا خیلی عصبی و پرخاشگرشده و مدرسه ش را ترک کرده .
وقتی دستانش را دیدم حق را به او دادم . زهرا حق دارد که از دوستان و همکلاسی هایش خجالت بکشد .حق دارد مدرسه نرود.حق دارد غمگین و پرخاشگر باشد . اوحق دارد بر سرهمه ی دنیا فریاد بکشد .
او در اوج نوجوانی به امید چه چیزی زندگی میکند ؟ به امید چه چیزی درس بخواند ؟ زندگی برایش چه چیزی را به ارمغان آورده ؟
ای کاش میتوانستم فریاد بزنم که : شما زهرا و زهراها حق دارید از ما متنفر باشید.مایی که کاری برای دل کوچکتان نکردیم . مایی که انقدر مشغول به خودمان هستیم که عزیزانمان را هم گاهی فراموش میکنیم .
موقع برگشت از آن بهشتِ خالی مادری به من گفت : “خانوم برامون دعا کنین …”
با همان حالت مبهم و شرمگین گفتم : ” شما برامون دعا کنین .. ما بیشتر از شما محتاج دعا هستیم…”

================
دلنوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق – ۱۳۹۵

11