سامان کودک چهار- پنج ساله ای که …

0
5

سامان کودک چهار- پنج ساله ای که؛
در کپر های بسیار آلوده و تاسف بار هفت جوی زندگی می¬کند. او را با همان حالتی که در آغوش پدرش از گوش درد و عفونت شدید ناله می¬کرد به درمانگاه رساندیم. خانم دکتر همین که گوش او را دید، پدرش را ملامت کرد و مدام می¬گفت “چرا گذاشتید که گوش این بچه به اینجا برسد؟! عفونت تمام گوش و گلویش را گرفته…”. دکتر احتمال می¬داد پرده ی گوشش پاره شده باشد که آنقدر عفونت کرده است.
اما ما فقط به یکدیگر نگاه می¬کردیم و پدرش که سرش را پایین انداخته بود، نمی¬توانست جوابی بدهد. میگفت آنقدر زندگیمان مشکل دارد که بچه را از یاد برده ایم.
دکتر نسخه ای برایش نوشت و قرار شد که دارو هایش را بگیریم و گوش سامان را پانسمان کند. اما قبل از خارج شدن تنها در اتاق ماندم و به دکتر کمی از شرایط ناگوار آنها توضیح دادم که در چه مکان آلوده ای زندگی می¬کنند. دکتر گفت “سریع بچه را بیاورید تا گوشش را پانسمان کنم. آنقدر عفونت این بچه شدید است که اصلا معلوم نیست تا فردا پس فردا زنده بماند!”
از این حرف آخرش ترسیدم و البته گفت اگر پانسمان و مراقبت شود، اتفاقی نمی افتد و بهبود پیدا می کند. بالاخره همان روز گوش سامان پانسمان شد. اما متاسفانه با شرایط پدر سامان و رنج بی سوادی اش، احتمال دارد به درستی از قطره ها و داروهایی که باید طبق دستور مصرف شود، استفاده نکند.
و ما باید گوشمان شنوا به فریادهای سامان ها باشد، تا آنجا که فقط صدای شادی اش را بشنویم.

=====================
دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، شهریار – ۱۳۹۵

3