آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

تصورش هم برایم سنگین بود ؟!؟!

در زدیم. از ته کوچه خانمی سراسیمه آمد سمت ما، فهمیدیم صاحب خانه است و خودمان را معرفی کردیم. با ترس گفت پسرم خانه است، اگر بیایید داخل دعوا و آبرو ریزی راه می اندازد، همین جا سوالهایتان را جواب میدهم.
” پنج تا بچه دارم، پسر اولم ازدواج کرد. پسر دیگرم بعد از ازدواج درخواست طلاق داد و به خاطر مهریه به زندان افتاد. بعد از ۲ سال که از زندان بیرون آمد، معتاد شد. پسر سوم زنش در دوران عقد مهرش را به اجرا گذاشت، پسرم هم از ترس بلایی که سر برادرش آمده بود فرار کرد، ما هم خبری از او نداریم. دو دختر هم در خانه دارم و دختر کوچکم اختلال حواس دارد.”
من که به خیالم گرفتاری های این بنده خدا به همین جا ختم میشود، ازشغل شوهرش پرسیدم. با بغض گفت از وقتی آلزایمر گرفته خانه نشین شده.
تصورش هم برایم سنگین بود .از منبع درآمدش پرسیدم.
گفت به سختی حقوق از کارافتادگی شوهرش را گرفتند و با آهی ادامه داد که هیچ وقت نمیتواند برای بچه هایش میوه بخرد. بغض گلویش صدایش را قطع کرد.

=====================
دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، شهریار-تهران – ۱۳۹۵

7