آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

بغض راه گلویش را بسته است

در کوچه دنبال آدرس بودیم، دختری را دیدیم که ناتوانی ذهنی داشت، سراغ مادرش را گرفتیم. از انتهای کوچه خانمی به سمت ما آمد و بعد از معرفی، سراسیمه چندلحظه اجازه خواست تا خانه اش را مرتب کند.
از حیاط و از کنار دو لگن لباس رد شدیم و رفتیم داخل.
وقتی وارد شدیم، بوی تند حشره کش در فضا پیچیده بود. خانه ای بسیار کوچک و محقر….
از تعداد فرزندانش پرسیدیم، گفت دو پسر و یک دختر، شوهرش نیز بعد از چند وقت بیکاری، چند روزی است که به کارگری می رود.
همسرش آسم دارد و و کار با مواد شیمیایی امان از ریه هایش بریده است، خودش هم از غصه فرزندش قلبش ناراحت است.
از دخترش گفت که پیش¬تر در کوچه دیدیم. میگفت طفلکم حرف که نمی تواند بزند، آنقدر گریه می کند و داد می زند انگار بغض راه گلویش را بسته است و میخواهد یقه لباسش را پاره کند. در خانه نمی ماند، باید مدام ببرمش بیرون.
بغض گلوی مادر به ما هم منتقل شده بود.
تأمین هزینه پوشک بچه برایش مشکل بود و بیشتر اوقات خانه اش بوی بدی می داد.
تازه فهمیدم چرا وقتی رفتیم داخل ، بوی حشره کش می آمد!

===============
دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، شهریار- تهران – ۱۳۹۵

6