بغض راه گلویش را بسته است

0
4

در کوچه دنبال آدرس بودیم، دختری را دیدیم که ناتوانی ذهنی داشت، سراغ مادرش را گرفتیم. از انتهای کوچه خانمی به سمت ما آمد و بعد از معرفی، سراسیمه چندلحظه اجازه خواست تا خانه اش را مرتب کند.
از حیاط و از کنار دو لگن لباس رد شدیم و رفتیم داخل.
وقتی وارد شدیم، بوی تند حشره کش در فضا پیچیده بود. خانه ای بسیار کوچک و محقر….
از تعداد فرزندانش پرسیدیم، گفت دو پسر و یک دختر، شوهرش نیز بعد از چند وقت بیکاری، چند روزی است که به کارگری می رود.
همسرش آسم دارد و و کار با مواد شیمیایی امان از ریه هایش بریده است، خودش هم از غصه فرزندش قلبش ناراحت است.
از دخترش گفت که پیش¬تر در کوچه دیدیم. میگفت طفلکم حرف که نمی تواند بزند، آنقدر گریه می کند و داد می زند انگار بغض راه گلویش را بسته است و میخواهد یقه لباسش را پاره کند. در خانه نمی ماند، باید مدام ببرمش بیرون.
بغض گلوی مادر به ما هم منتقل شده بود.
تأمین هزینه پوشک بچه برایش مشکل بود و بیشتر اوقات خانه اش بوی بدی می داد.
تازه فهمیدم چرا وقتی رفتیم داخل ، بوی حشره کش می آمد!

===============
دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، شهریار- تهران – ۱۳۹۵

6