آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

انگار خیلی دیر رسیده بودیم !

تمام امیدشان را محدود کرده بودند به انرژی های ماورایی …
انگار مطمئن بودند دیگر دست زمینی از پس درمان پسر بزرگشان و خارج کردن نحسی و پلیدی از زندگیشان برنمی آید.
خیلی تلاش کردیم به این باور برسانیمشان که دستهای ما در شب قدر و شبهای دیگر جمع می شود و انرژیمان می شود ماورایی، اما گویی این باور را، در همه این سالها که پسرشان روزی چند بار تشنج می کرد و مرد خانه با کمترین دستمزدها کارگری می کرد تا از پس هزینه های سنگین بیماری فرزندشان بربیاید، کاملا از دست داده بودند.
انگار در همه این سالها، جز خانمی که می خواست با انرژی ماورایی بیماری فرزندشان را درمان کند، کسی درب آن خانه را نزده بود … انگار خیلی دیر رسیده بودیم … آنقدر دیر که هم بیماری، فرزند را از حالت طبیعی خارج کرده بود و هم بی کسی، پدر و مادر را …

======================
دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، شهریار-تهران – ۱۳۹۵

5