آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

آه که می کشد، عرش را نمی دانم اما دل می لرزد!

مادری تنها در خانه ای نقلی با حیاطی کوچک!
آه که می کشد، عرش را نمی¬دانم اما دل می¬لرزد!
حسرت نوازش نوه هایش در چشمهایش موج میزد، وقتی از دخترانش میگفت بغض میکرد و حرف از پسر که میشد چشمان خیسش را پشت روسریش پنهان میکرد!
شربت هایش روی طاقچه بود! گرمای اتاق قطعا خرابشان میکرد! خواستم تا درون یخچال بگذارم، اما یخچالی نبود!
آنقدر پیرزن با صفا بود که دلمان نمی آمد ترکش کنیم، موقع خداحافظی دم در ایستاد تا دور شویم، شاید در دلش بود که ما نیز رهگذریم و تنهایی سرنوشت ابدی اوست…

===================
دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، شهریار- تهران – ۱۳۹۵

4