آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

صدایت میزنم

داری میدوی سمت خانه که میرسیم
صدایت میزنم
-منو میشناسی خاله؟ پارسال اومدیم اینجا جشن گرفتیم؟
و هنوز حرفم تمام نشده ذوق زده میدوی و می روی دوستانت را خبر کنی…
حوالی خانه ات از آدم ها خبری نیست
میپرسم بقیه کجاهستند
میگویی کارنیست کوره ها را بسته اند اینجا فقط دو خانواده مانده ایم
و من به زندگی کوچکی که فکر میکنم که تنها از دو خانواده تشکیل شده است…
میشود مگر این همه تنهایی…
+خاله ما اسباب بازی نداریم اینجا بیا بریم اسباب بازیایی که درست کردیم نشونت بدیم
می آیم و مات همه خلاقیتان چند دقیقه ای مبهوت میمانم…
+خاله من آرزو دارم درس بخونم اما شناسنامه ندارم تو درس خوندی؟
آری نازنینم،اما درس من کجا و درسی که تو به من میدهی کجا؟که اگر فرصت خواندن برای تو بود با اینهمه استعداد کسی بودی برای خودت…
و نمیدانم این خاک،این خاک داغ بی رحم چگونه میتواند اینقدر عاشقت کند که حاصل ساعت ها توی آفتاب نشستنت را و ساختن اسباب بازی براب خودت را هدیه کنی به من…
کاش میتوانستم بگویم این ها بهترین هدیه های عمرم بوده اند که گرفته ام…

====================
نوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، مشهد، ۱۶/۳/۹۵

9