آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

داستان هزار خشت و دست های کوچک دخترک

دستهایش بوی خاک می داد و چشمهایش بوی غم، غم خستگی های پایان ناپذیر مادر. به ردیف خشت های ردیف شده که نگاه می کرد بیشتر دلش می گرفت. تا خداحافظی خورشید با زمین چند ساعتی بیشتر نمانده بود اما هنوز تا رسیدن به هزار خشت فاصله ای دور. هزار، اه که چه عدد زشتی بود این هزار. همیشه از این عدد بدش می آمد. اصلا شمارش بلد نبود که قدم به میدان گاه خشت ها گذاشت. به تجربه از مادرش یاد گرفت این گل های ردیف شده در میدان گاه را شماره کند. اه که این هزار چه عدد زشتی بود. بیچاره خشتها… حتما آنها نیز به اندازه او از این عدد متنفر بودند. دلش برای خشت های در انتظار پخته شدن در کوره هم می سوخت. بیچاره خشت ها و بیچاره مادرش که به همراه خشتهای در کوره، در میدانگاه خشتگاه زیر خورشید سوزان شهر کوره ها و کورها میسوخت. بی صدا همچون خشتها. و چقدر که این هزار عدد زشتی بود و هر بار که چشمش به تل گل انباشته می افتاد و به خشت های باقیمانده فکر میکرد زشتی این عدد در نظرش بیشتر و بیشتر می شد. مدتها بود که درست مثل مادر دنیا را در خشت ها خلاصه کرده بود و تمام شیطنت های کودکانه را با دستان کوچک خشکیده و ترک خورده اش در میدانگاه خشت ها به خاک سپرده بود. دخترک هفت ساله ای که هر روز با اولین تابش خورشید بر خشتگاه
فراموش شده شهر کوره ها و کورها، خشت می ساخت و خشت و رسیدن به هزار خشت را به انتظار می نشست. اه که این هزار چه عدد زشتی بود.

دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، کوره قرچک – تهران ، ۲۱/۳/۹۵

te-qa-011