تنهایی مادربزرگ

0
6

می گوید آمده بودند کنتور را ببرند چون قبض را نداده بودیم…میگوید انقدر ترسیدم که قندم بالا رفت
محمد انقدر گریه کرده بود که آخرش راضی شدند کنتور را نبرند…
میگوید مادر بچه‌ها توی ۲۲ سالگی فوت کرده و پدرشان هم نیست…
می گوید این دخترم هم با شوهرش اختلاف دارد و اینجاست…
و من فکر میکنم مگر مادربزرگِ این روایت چقدر توان دارد که با ماهی چهل هزار تومان ( که آنهم از یک خیریه می‌گیرد) باید شکم چند نفر را سیر کند،قبض ها را بدهد،خرج دوا و دارو کند و هزینه های مدرسه بچه‌ها را بدهد و هزارتا چیز دیگر…
اصلا می شود مگر؟

========================
دلنوشته یکی از اعضا تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، مشهد، ۱۶/۳/۹۵

3