آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

امشب هم صحبتی با سحر و مادرش روزی ما شد …

سحر و خانواده ای بی انگیزه؛خانه ایی بی عشق ؛خانه ای که تنها امید سبزش ؛تیغهای روییده حیاط بود !که آن هم گویی هرس شده! ؛خانه ایی که مردم شهر باهر انگشتی نشانش می دهند جز دست یاری !

اعتیاد ؛طلاق ؛صیغه و زندان مضمون این قصه هزارویک شب است ..سحر فقط شانزده سال دارد ؛که به هر ساز فلک رقصیده !

چه کج رفتاری ای چرخ /چه بدکرداری ای چرخ….

سحر ؛باتمام غم های خروشان
زندگی اش ؛چه تیری میزند در دل ، با نگاه های یاس توام با کور سوی امید به آینده ، با شرمندگی از این راه های بی راه !!

سحر رویایی را به دوش می کشد ؛ رویای رهایی از قفس اعتیاد…آزاد و رها …
آرزویش پاک شدن به سان آب زلالیست از دام دود و دوا ؛ تا بسوزاند قرض ها و گرسنگی هارا .

شانزده بهار گذرانده از روزگار. اما تجربه هایی چون اسرا ؛از جنگی نابرابر را بدوش کشیده وچون
یخ های زمستان ، خشک شده لبخندها یش !
گرچه روحش خسته جسمش به سان گلی پژمرده ، اما هنوز با محبت اندک باغبان ، یارای ریشه زدن و
رنگ ورخساری گلگون دارد …

سحر !آه از لطافت روح تو! که مادر معتاد را مقصر نمی دانی دراین سیل پر هجوم زندگیت!
چه غریبانه از ناسزاهای پدر می گویی اما همچنان امید به یک عشق بی پایان پدر و دختری درسر داری

سحر! چه بی کینه از شوهر و دام مواد و کتک می گویی !شوهری که تنها هدیه اش به تو ؛همسفرگی
اعتیاد بود و بهترین وفایش پیشکشی از جنس جدایی !

سحر !چه دل خسته از کار می گویی ، فقط برای نان شب …..گویی تاروپودت با تک تک رنگ های
قالی که میشویی ازهم گسیخته .

ذهنم از سؤالات بی پاسخ موج می زند، از مشوق اصلی دراین بی فرجامی ؟تماشگران این نبرد باطل ؛
از خانواده که حریم ها دریدن؛بجای درس خانه نشینی ؛به جای بوی عشق سفره اعتیاد پهن کردند .از اقوام و دوستان که طرد تان کردند؟از هم محلی های بی محل که فقط هلهله تشویق تاختن در تاریکی بودند؟ از مردی که فقط شوهر شناسنامه ایی بود و جز دنیای نئشگی ؛چیزی به ارمغان نداشت !؟

اما خودت خوب یافتی درونت را که باتمام این ها ؛سحر نبایدباین بادها می لرزید ومیشکست؛ سحر باید برخیزد ؛بتازد سرسختانه بسمت روشنی و امید …
سحر ؛دستانمان خالی است اما قلبمان سرتاسر چاهی است به امانت از پدر جمعمان ؛تا بریزی دردهایی
از روزهای برباده رفته با عطر دود ؛درد ؛و بی کسی …
سحر!عطش آب حیاتت آرزوست .

======================

نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی آیین کوچه گردان عاشق – تهران – پاکدشت – ۱۳۹۵

te-mi-002