آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر خاطرات خراسان رضوی زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

در رویاهایشان هزار بار تا مدرسه رفته بودند

خانه‌شان یک اتاق بود که بیرون درش گودالى از لجن خودنمایى مى‌کرد. ملیحه و مریم بیرون از خانه با چند تا از بچه‌هاى همسایه غرق در بازی بودند؛ لجن ها را نمى‌دیدند؛ بوى زباله را حس نمى‌کردند

با آن ها حرف زدیم؛ در رویاهایشان هزار بار تا مدرسه رفته بودند؛ هزار بار پشت نیمکت نشسته بودند؛ هزار بار توى دفترشان “بابا نان داد” را نوشته بودند

در واقعیت اما، بارها سر چهارراه‌ها دور ماشین ما حلقه زده بودند، شاید اسکناسى به پاس دردهایشان برای بابا بیاورند؛ بابا که حتی برای مهمان‌هایش هم نمى‌توانست از پای ذغال‌ها بلند شود. بابا بود که بوی دوا بپیچد توى ریه‌ها و سرفه باشد در میانه راه گلوی کوچکشان. بابا که نانى نداشت تا به سفره بیاورد. بابا که دستى نداشت برای پر کردن گودال لجن و توانى نداشت براى درست کردن شیر آب خانه.

بچه‌ها بازى مى‌کردند. توى رویاهایشان آدم‌هاى بزرگى بودند؛ دردی نداشتند؛ بویى نبود؛ تصویرى نبود؛ روشنایى بود و رهایى

=========================

 نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، مازندران، ۱۷/۳/۹۵     

ma-sa-001