آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

در خانه را باز گذاشتی ، بال هایت آتش گرفت …

میخواهم هندو شوم، به تناسخش ایمان بیاورم، میخواهم باور کنم جهان های موازی حتما وجود دارند ! وقتی به خانه ی تو می آیم ، خودم را گول میزنم اما، میخواهم باور کنم جایی در گذشته و یا آینده و یا شاید همین حالا طعم یک زندگی معمولی را چشیده ایی،مگر اولین بار نبود که مرا میدیدی؟ چرا اعتماد کردی ؟ چرا خودت را به آغوش من سپردی؟ مگر یکبار اعتماد نکردی و در ٧ سالگی پرونده ی کودکیت بسته نشد؟ مگر در خانه را باز نگذاشتی و بال هایت آتش نگرفت ؟ مادرت پله های دادگستری را از بر شده اما باز هم تو را در خانه تنها میگذارد، چاره ای ندارد، چطور هم مادری کند هم پدری،  اما تو در وحشت یک خانه ی تنها چطور روز را شب میکنی؟

یک ریل راه آهن بین محله ی تو وشهر من فاصله است اما وقتی به دیدنت می آیم انگار پا به دنیای دیگری گذاشته ام ، دختر انسوی ریل لباس عیدانه به تن دارد و تو لباس کهنه ی اورا ، او را به کلاس های مختلف میفرستند تا شادتر از انچه هست شود تو را پیش مشاور میبریم شاید کمی آرام بگیری ، دغدغه ی او دیر رسیدن پدر به خانه برای رفتن به شهر بازی و رستوران است ، تو مادرت را هم که دنبال لقمه نانی برای توست نمیبینی، او دنبال جدید ترین عطر سال است و تو بوی گنداب محله تان را هم دیگر نمیشنوی

 در ناکجا آباد یک شهر بزرگ ، دختر باشی، صورت پدرت را حتی از یاد هم برده باشی ، قاضی با تو از آنچه نباید سخن گفته باشد و باز هم تو بخندی؟!کاش هیچ وقت بزرگ نشوی و نفهمی که من از آن سمت ریل میایم! کاش هیچوقت معنی سوْال های قاضی را نفهمی ، من با شرمندگی روزی که خنده هایت تبدیل به سوْال میشوند چه کنم ؟

======================

نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق، اسماعیل آباد، قم ۱۷/۳/۹۵

lo-ku-021