آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

و من … همه چیز را به یاد آوردم

رمضان که شد خواستم این یک دوازدهم سال را مسلمانی کنم، عید فطر نشده تو ماهم شدی؛ تمام روزه هایم باطل شد!
آمده بودم که فقط نگاه کنم … حتی شاید از دور … تو آمدی، دستم را گرفتی و پرتم کردی وسط ماجرا و در گوشم زمزمه کردی ؛ دیر اما خوش آمدی!
چه خوب قرار اول مان یادت مانده بود! آن روزها که هنوز غریبه نشده بودیم … همانجا که بعد از قسم به یگانگی خدا به هم قول دادیم که؛من ، دست تو را بگیرم و تو ،مرا بالا ببری. من اما فراموش کرده بودم.
… چقدر خدا و فرشته هایش به من خندیدند وقتی آن روز پیش خودم فکر می کردم که من اتفاقی آنجا هستم!
تو داشتی فرم مدرسه را با یکی از بچه ها پر می کردی و من از سر اتفاق!! آمدم رو به رویت نشستم و باخودم فکر می کردم این پسر بچه غریبه را که ۵ دقیقه بیشتر نیست دیده ام چقدر دوست دارم! حواس پرتیم را که دیدی دلت را به دریا زدی و آشنائیت دادی، یادت هست؟ خیلی بی مقدمه رفتی سر اصل مطلب و گفتی:خانوم قیافه ت برام خیلی آشناست! ….. و من … همه چیز را به یاد آوردم .

======================

نوشته یک کوچه گرد عاشق – قم – ۱۳۹۴