غرور پسر جوان

0
5

خانه ای در مرکز شهر، اصلا فکرش را نمی کردیم در آنجا هم فقر به معنی واقعی دیده شود.

از ظاهر فرسوده و ناهنجار خانه می شد پی به درون آن برد. با دست ضربه ای به در زدم، صدای زن که می گفت: کیه؟ .. اومدم به در نزدیکتر می شد. در باز شد و زنی لاغر و نحیف در برابرمان قرار گرفت.با نگاه کردن به صورتش در همان نگاه اول پی به زندگی سخت و زجرآورش بردم. از او اجازه خواستم تا چند دقیقه ای مهمانش باشیم و سوالهایمان را بپرسیم.

با تعجب سر تا پایمان را برانداز کرد و گفت: شما کی هستین؟ از کجا اومدین؟

این برخورد برایمان تازگی نداشت و ما بارها به این سوال که از کجا آمده ایم و چکار داریم پاسخ داده بودیم: دانشجوییم و اگه اجازه بدین حرفامونو تو خونه بزنیم.

زن نگاهی به درون خانه انداخت و گفت: نمیشه بریم داخل، همینجا جوابتونو میدم. وقتی با مخالفت زن مواجه شدیم همان جا چند سوال از او پرسیدیم که مو به مو جوابمان را داد. فکر کردم حالا که کمی یخش آب شده اگر دوباره درخواست داخل شدن کنم حتما موافقت می کند اما برخلاف آنچه در سر داشتم باز هم ممانعت کرد.

دلیل مخالفتش را نمی توانستم حدس بزنم، اولین بار بود که به چنین موردی برمی خوردیم. ناگهان پسری تقریبا ۱۷ ساله زن را کنار زد و در حالی که به زمین خیره شد بود سلامی زیر لب و سرسری به ما کرد واز خانه خارج شد.

با رفتن پسر، زن اینبار ما را به داخل خانه راهنمایی کرد و با شرمندگی گفت: ببخشید همون اول مخالفت کردم، نمی خواستم غرور پسره یتیمم بخاطر نداری خانوادش پیش غریبه ها خرد شه.

با این حرفش فهمیدم شوهرش فوت کرده و زن هم نقش مادر خانه رو دارد هم پدر.

خانه متعلق به یکی اقوامشان بود که سهم آنها از آنجا تنها یه اتاق کوچک بود. از تشت پر از لباسی که گوشه ی حیاط قرار داشت می شد فهمید قبل از آمدن ما زن مشغول شستن لباس های رنگ و رو رفته و کهنه ی بچه هایش بود. ما را به اتاق کوچکشان برد.اتاق برایشان هم حکم اتاق خواب و هال و پذیرایی را داشت و هم آشپزخانه.

ضعف شدیدی را در وجودم حس کردم. این ضعف، نه بخاطر گرسنگی ناشی از روزه داری بود نه زخم معده ی قدیمی، بلکه بخاطر نگاه کردن به عمق فقر و نداری آنها بود.

آنجا برخلاف سایر خانه های شهری و زرق و برق دار دخمه ای تاریک و نم داری بیش نبود.

فرش زیر پایشان، یک موکت کهنه و پاره بود.نه خبری از تلویزیون بود و نه هیچ وسیله ی دیگری بجز یه یخچال قدیمی و زنگ زده، یک پنکه ی زهوار در رفته و یک چراغ کوچک که حکم اجاق گاز را برایشان داشت.

چشمم به دیوار های ترک خورده و کثیف اتاق بود اما ذهنم درگیر جای خالی وسایل اولیه زندگی در خانه شان بود.از ظاهر خانه می شد فهمید آنها حتی غذای درست و حسابی هم نمی خورند. بخاطر نبود حمام آنها مجبور به رفتن ۳بار در ماه به حمام عمومی بودند.

به زن حق دادم که برای پسرش مادری کند و جلوی خرد شدن غرورش را بگیرد.

پس از بررسی اوضاع زندگیشان محل را ترک کردیم. آن روز اصلا حال خوشی نداشتم و مدام صحنه های آنجا جلوی چشم هایم رژه میرفتند. با آنکه مدت نسبتا زیادی از آن روز میگذرد اما هنوز هم وقتی به حرفهای آن مادر راجع به غرور پسرش فکر میکنم بغض گلویم را می فشارد.

آن روز نمازم را که خواندم بین بغض و اشک هایم دست به آسمان بردم: خدایا به آنچه که رضایت داری موفقم کن و تنهایم نگذار.  آمین

======================

نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق – ایلام – ۱۳۹۴