آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

سال هاست …

سال‌ هاست که همه‌ چیز جلوی چشمانش سفید است، یک گستره‌ ی یک متر در یک متر سفید که گاهی حالش را به هم می‌ زند، ۴۵ ساله بود که دیگر نایستاد، ننشست و حتی ننوشت، وقتی‌که مردی نمی‌ دانم روزش بد بود، حالش خوب و یا روزش خوب بود، حالش بد، با نیسان آبی‌اش سایه‌ سر زهرا خانم را نشانه رفت و رویای ایستادن را از او گرفت؛ کسی را که سال‌ها ایستاد پای تخته‌سیاه عاشقی و آموخت درس زندگی را و حالا آرزویش این است که قلم‌ به‌ دست بگیرد؛ فرزندی نداشت اما تمام برای دانش‌آموزانش همانند پدر بود؛ و حالا ۲۰ سال از آن روز می‌ گذرد و وقتی درب خانه‌ شان را می‌ زنیم عشق را از نگاه زهرا خانم و علی آقا می‌توان دید حتی اگر کمر زهرا از بلند کردن گاه‌ و بیگاه علی گرفته باشد، حتی اگر علی آقا هفته‌ به‌ هفته نتواند از خانه خارج شود و حتی اگر برای سفره افطارشان نانی نداشته باشند …

=======================

نوشته یکی از اعضای کوچه گردان عاشق – قم – ۱۳۹۴