آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

شصت و چند کودک که وجود خارجی ندارند در حال مرگ‌ اند

انبار ۲۰۰ یا ۳۰۰ متری از جاده‌ی آسفالت فاصله دارد، با دیوار های کوتاه و خرابِ کاه‌گلی که خبر می‌دهد این اینجا چیزی برای از دست دادن و محافظت کردن نیست، اینجا آخر دنیای شصت و چند کودک و نوجوان است! وارد که می‌شوی از همان آغاز بر روی تلی از زباله قدم می‌گذاری، پلاستیک، شیشه، آهن ضایعات، پارچه، هر چیزی که ما دور انداخته‌ایم اینجاست، اما این‌ها از دید ما زباله است، از دید آن شصت کودک و نوجوان که در این انبار ضایعات کار و زندگی می‌کنند تنها بلیت ادامه‌ی حیات است، حیات خود و بقای خانواده‌هایی چشم انتظار پول در افغانستان!

این‌جا هرگز نمی‌خوابد! در هر ساعتی از شبانه روز کودکان در رفت و آمدند و همیشه در اتاق‌ها چند نفری خواب هستند، آن‌هایی که بعد از ساعت‌ها پیاده روی بر روی پوسته‌ی بی ‌روح شهر و سر فرو کردن در سطل‌های زباله به امید یافتن تکه‌ای پلاستیک، شیشه، یا بطری خالی آب‌میوه کیسه‌ی خود را از زباله‌های ما پر کرده و تا انبار ضایعات می‌کشند تا با فروش آن پولی به دست آورند تا به خانواده‌های چشم انتظار خود در افغانستان بدهند و با بخشی هم در این منجلاب زنده بمانند و این چرخه‌ی فاجعه‌بار ادامه پیدا کند و پوزخند درناکی باشد بر انسان بودن ما.

این‌جا درد جولان می‌دهد، باور نمی‌کردم در منطقه‌ی به ظاهر شیک‌ فردیس و شهرک ناز وضعی چنان اسفناک را مشاهده می‌کنم، بیش از ۶۰ کودک و نوجوان افغان در حدود سنی ۸ تا ۱۸ سال که بدون هیچ سرپرستی توسط خانواده‌های خود که در افغانستان زندگی ‌می‌کنند به این‌جا فرستاده شده‌اند تا کار کنند و با فرستادن پول برای خانواده مرهمی باشند بر مصیبت‌هایشان. آری، خانواده‌ای در افغانستان به حدی از فقر می‌رسد که فرزند خود را برای بقای خود به کام بلا در کشور همسایه می‌فرستد، کودکانی که اکثراً هرگز رنگ مدرسه را ندیده‌اند و هیچ‌یک کارت اقامت، پاسپورت یا هیچ اوراق هویت دیگری ندارند، کودکانی که هیچ کجای دنیا نوشته نشده که این‌ها وجود دارند. هیچ فرد یا قانونی از آن‌ها حمایت نمی‌کند، اگر کشته شوند یا مورد سو‌استفاده و تجاوز قرار گیرند هیچ‌کس پناه آن‌ها نیست! هیچ‌کس!

این کودکان و نوجوانان در همین انبار زندگی می‌کنند، در ۷ یا ۸ اتاق کوچک‌تر از ۶ متر، در هر اتاق بیش از ۵ نفر می‌خوابند و زندگی می‌کنند و غذا می‌خوردند، اتاق‌های که سقف آنها از همان ضایعاتی است که زیر پای ما ریخته است، زاغه‌های بدون هیچ امکانات بهداشتی که دیوارهای آن سیاه شده است و از نظر بهداشتی فرقی با زباله‌های بیرون ندارد جز این که سقفی کوتاه و سست را بر سر آن‌ها نگه‌داشته است! صریح می‌گویم، اینجا کارد به استخوان رسیده است، وضعیت بهداشتی و امنیت مخصوصا آن حدود ۱۰ کودک زیر ۱۰ سال به شدت حاد و نیازمند رسیدگی سریع است، از ظاهر این کودکان و نوجوانان مشهود است که مدت‌هاست حمام نرفته اند، لباس‌های تنشان را از میان زباله‌ها پیدا کرده‌اند و به احتمال زیاد تعداد زیادی از آنها به بیماری‌های ریوی، پوستی، عفونی و شاید به بیماری‌های خطرناکی همچون ایدز و هپاتیپ مبتلا باشند. هنگامی بطری‌های خالی مشروبات الکلی که توسط کودکان و نوجوانان آنجا مصرف شده بود را دیدم و وقتی از آن‌هایی که حاضر بودند پرسیدم این‌ها چیست یکی از آن بچه‌ها که حداکثر ۱۰ سال داشت دوید و به سرعت بطری‌ها را برداشت و حین تلاش برای مخفی کردنشان با خنده و شیطنت گفت: این‌ها برای ماست…

این فقط پرده‌ای کوچک بود که ما در ظاهر ماجرا و در دو حضور کمتر از ۲۰ دقیقه‌ای از زندگی این کودکان مشاهده کرده‌ایم. کودکانی که به شدت در معرض اعتیاد، بیماری‌های عفونی و ایدز، آسیب‌های اجتماعی، تجاوز، آزار و اذیت و سوء استفاده هستند و هیچ پناهی ندارند، قانون و دستگاه‌های اجرایی ما با کشیدن ماله‌ی غیرقانونی بر وجود و زندگی آن‌ها تنها صورت مسئله را پاک می‌کنند.

======================

نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق – البرز– ۱۳۹۴