پرواز با کاروان عشق

0
5

امروز بی پرده شاهد پر شدن کیسه هایی بودم که آرزویشان گرم کردن خانه ای با برکت، زیبا کردن صورتی با لبخند و پر نور کردن چشمی با امید بود. همه دوستانم یا به تحقیق همه کسانی که دوستشان داشتم و دوست داشتم دوستم باشند به ترتیب ایستاده بودند تا کیسه ای پر شود، اما نه به ترتیب اولویت که همه از دیگری اولاتر، نه به ترتیب عشق که همه از دیگری عاشق تر و نه به ترتیب عمل که همه از دیگری عامل تر بودند، بلکه به ترتیب نیاز به ترتیب داشتن که جایگاه و ترتیب بی معنا بود و نیاز نظم برای تسریع کردن کاروان عشق آنها را چیده بود. به گمان دیروزم حبوبات می گذارند در کیسه و برنج و غیره و غیره. اما چون خوب بنگری به شمارش پر آواز این عظیم دوستان که مباد ذره ای کم گذاشته شود خوب خواهی دانست که گندم و برنج بهانه است. هر کس عددی را فریاد می زد و با دستش خوشه ای آماده رشد می کاشت. محمد برکت می گذاشت در کف کیسه، مریم عشق را به دقت می شمرد و قرار می داد، ستاره محبت نثار می کرد، علی دو جین نگرانت هستم را مرتب می کرد، سعیده نگاهش را تقسیم می کرد و سهیل همدلیش را. من در میان این همه احساس عرق می ریختم که گرما بهانه بود، صادقانه هیچ نداشتم و دستانم خالی تر از همیشه بود. کمک می کردم و کیسه های عشق را به جلو می بردم. کیسه ها تمام شد و من غمگین از خالی بودنم! چون خواستم دستانم را بشویم هم آنها غمم را زدودند، آنها خالی نبودند! زخم هایی از جابجایی کیسه برداشته بودند بی آنکه خودی نشان دهند سوزشی عمیق را برایم به ارمغان آورده بودند. گاهی زخم ها نشانه اند … چه زخم های پرسوزی، چه سوزش دل نوازی. دلم میخواهد فرصتی یابم این بار برای سوزشی عظیم تر. کوچه های دلم تنهاست، شاید کوچه گردانی دیگر نیاز است.

===========================

نوشته یکی از اعضای تیم کوچه گردان عاشق – ۱۳۹۴