آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

طاقت هم حدی دارد !!!!

وقتی در میزنیم و داخل می شویم با لبخند پذیرایمان می شود. انگار که منتظر این مهمان های ناخوانده بوده. انگار سالهاست ما را می شناخت. خنده بچه ها اتاق کوچکشان را پر کرده بود. مادر آرام حرف می زد. از رها کردن وطن و فرار کردن از جنگ و بیکاری، از شوهری که روزگاری کنارشان بود، از اعتیادی که خانه شان را به باد داد، از کار کردن در خانه این و آن، از فرستادن دختر نوجوانش به کارگاه خیاطی برای گذران این زندگی دشوار، از ترسهای خودش و دخترش بخاطر نا امنی کارگاه، از کارت های اقامت تاریخ گذشته، از بچه های کوچکش که بی درس و مدرسه مانده اند. مادر آرام می گفت و ما آرام می شنیدیم و بچه ها غرق بازی، بلند می خندیدند … و اگر صدای خنده بچه ها نبود چقدر سخت می شد این لحظات … خودم را جای مادری می گذارم که با ۶ فرزند، با شوهری معتاد در کشور غریب بدون شناسنامه و کارت اقامت و هر زهرمار دیگری که برای بقا لازم است تنها مانده. غریبی و بی پناهی اش فراتر از آن است که بتوانم حتی لحظه ای درکش کنم. اینهمه آرام گفتن انگار طاقتش را تمام می کند. ذکر این همه مصیبت بالاخره سیل اشک را از چشمش سرازیر می کند. بچه ها دست از بازی می کشند و مادر را نگاه می کنند. یکدفعه شادی بچه ها تبدیل می شود به سکوتی دردناک، صورت مادر از شرم زیر چادر پنهان می شود و شانه هایش از هق هقی بی صدا، تکان می خورند … دست روی شانه اش می گذارم تا چیزی بگویم، جملات گم می شوند. بیهوده ترین و تکراری ترین جمله های روزمره به ذهنم می رسد: گریه نکنید، همه چیز درست می شود!
اما مادر همچنان گریه می کند، بچه ها همچنان ماتم زده نگاهمان می کنند، سکوت همچنان پابرجاست و من دوباره می فهمم دشوارترین لحظه ها زمانیست که میخواهی در اوج بی دردی به تسلای دلی بروی که اوج همۀ دردهاست … .

=======================

نوشته یکی از اعضای تیم کوچه گردان عاشق – سرآسیاب / البرز – ۱۳۹۴