آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

دیگران از یادمون میره !!!!

شده تابحال زندگیتون کلیشه ای بشه؟،شده دچار روزمرگی بشین؟،من شده بودم و گاهی اوقات تقریبا به یک مدل خودآزاری تبدیل میشد،فاجعه ی بزرگ از نظر من یکنواخت شدن ریتم زندگیه،و فاجعه ی بزرگتر تلاش کردن و نرسیدن به راه حل خارج شدن از مخمصه ی این یکنواختی.
ما گاهی اوقات دور خودمون یک حصار بزرگ میکشیم،چیزی رو نمی بینیم،به کسی توجهی نداریم، روی این حصار رو پر از پوسترها و تصویرهایی میکنیم از مشکلاتمون،از دغدغه هامون و فقط و فقط اونها رو می بینیم.دیگران از یادمون میرن.
از اونجایی که انسانها ذاتا گریزان هستن از این موضوع دنبال یک روزنه ی کوچیک روی این حصار پر شده از سیاهی های زندگی فردی می گرده … و خوشابحال کسی که پیدا کنه این روزنه رو….،نور…..یُخْرِجُهم مِنَ الظُلمات إلی النور…
من پیداش کردم،خدا رو شکر که پیداش کردم،این همه سال شب إحیا جوشن کبیر خوندم،اما هیچ وقت دنبال مفهوم نرفتم، معنا و مفهوم ، یا خَیْرَ النَّاصِرینَ،یا خَیْرَ الرَّازِقین، یا خَیْرَ الْمُحْسِنینَ برای من عینی شد،به ذهنم رسید که به خودم بگم یا خَیْرَ الغافِلین!!، سابقه ی کار خیر و کمک کردن به ضعفا رو داشتم اما جنس اونشب فرق داشت،واقعا برای ثواب و صیقل دادن روح و این صحبتا نیومده بودم،خودمم نمیدونم برای چی اومدم،آیا اونجا جای من هم بود؟!،مراسم تموم شد،همه جمع شدیم برای هماهنگ شدن جو حاکم به شدت صمیمی و دوست داشتنی بود،جالبه ما همدیگه رو تا اون لحظه نمیشناختیم اما احساس غریبی نمیکردم و چقدر خوب بود این حال و هوا …
راه افتادیم، بلد راهمون رو نمیشناختیم اما بهش مطمئن بودیم، از اونجایی که به شدت مقایسه گر هستم توی مسیر یه زمزمه ای با من بود،شب شهادت مولا علی،شب إحیا آیا ارزشش رو داشت که از کار مرسوم هرسالم تخطی کنم؟!،این کار منو به لحاظ روحی ارضا میکنه؟!،روزنه ی نوری که پیدا کردم متشعشع شده از منبع نوره یا فقط یه انعکاسه؟!
همه ی این سوالا با من بود تا وقتی که به اولین مقصد رسیدیم…..قلعه ی دهشاد…..من که شادی ای در اون ندیدم، پر از درد مردمی که از رنج فرار کردن و به یک کوخ پناهنده شدن، خیلیا مثل من شوکه شده بودن اما به روی خودشون نمی آوردن،سعی میکردن خودشون رو عادی نشون بدن،مادر بزرگی از بیماری نوه اش میگفت،از تشنج های مکرر از …
برادری از جمع ما ابتکاری بخرج داد ایشون پخته تر از ما بودن،بجای اینکه مثل بقیه مات و مبهوت نگاه کنن سر صحبت رو با سرپرست یکی از خانوار های اونجا باز کرد و خدا میدونه که چقدر من از این رفتار خشنود شدم، این بزرگوار به نمایندگی از همه ی ما برای اعضای قلعه جا انداخت که سوای بسته های مایحتاج ما اومدیم که به اونها احترام بگذاریم و این یعنی بزرگترین موهبت …
بعد به چند جای دیگه هم سر زدیم، مادر سرپرست خانواده ای که با خیلی از مشکلات در اوج سلیقه منزلی رو با حداقلی ترین امکانات آراسته بود،خانواده هایی نیازمند که زیر ذره بین همسایه ها بودن و ما باید با تدبیر برای حفظ آبرشون کارمون رو پیش میبردیم … یادم رفت بگم با رسیدن به مقصد اول صداهای مقایسه گر درونم کم نوا تر و کم نواتر شد … زمان برگشتمون حس خوبی داشتم … جنسشو نمیتونم توصیف کنم اما حتم دارم تجربه اش نکرده بودم،اونشب اعضای گروه یک خانواده شده بودن و مداااام مولا علی رو در ذهنشون تداعی میکردن، اونشب من متوجه شدم لمس کردن درد مردم چقدر برای من لازمه و میتونم نقش یک کمک کننده رو داشته باشم هرچند اندک، مطمئن شدم که روزنه ی نور مستقیم از منبع بوده و سپاس گذار نمایش دهنده ی اون روزنه هستم و سعی میکنم نورو گم نکنم … .

=========================

نوشته یکی از اعضای جدید تیم پخش کوچه گردان عاشق – شهریار – ۱۳۹۴