آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

با دستای خالی هم می شه نذری پخش کرد

گفت جلوتر نریم دیگه
از شدت گرما داشتم آتیش می گرفتم اما یه چیزی از درون بهم گفت تا آخر این کوچۀ بی انتها باید بری. گفتم من اصلا نذر کردم تا آخر این کوچه برم …
بالاخره دیدمش. علیرضا فقط ۶ سالش بود. خیلی مودب و آروم.

مادر تو خونه مردم کار می کرد. ولی پدر گرفتار اعتیاد …
گفتم علیرضا این کبوترا رو برای چی نگه داشتی؟ گفت اینا نذر امام رضاست. بچه که میارن میفرستم مشهد …
دو چیز برام روشن شد:
با دستای خالی هم می شه نذری پخش کرد
هویت صدای درونم

=======================

نوشته یکی از اعضای داوطلب خانه علم سرآسیاب کرچ – ۱۳۹۴

آیین کوجه گردان عاشق - کرج 1394