آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

یه روزِ خوب حتما میاد

در باز شد.. من لبخند میزدم اما مادر شوهرش نمیخندید … با خشم نگاهم کردُ گفت چی میخوای؟

تا اومدم بگم واسه چی اومدم خودش اومد دم در … سرفه اَمونشو بریده بود … آخه آسم داشت… بالبخندی که پر از استرس بود گفت سلام..زنگُ نزن، آروم بزن به شیشه درُ باز می کنم …

– واستون کمک آوردم، میشه بیایم تو؟

– حتما ، حتما

رفتیم تو.. یه دخمه ی ۶ متری .. دیوارای چرک آلود .. بوی نا …

همراهام با بُهت نگاه میکردن و به دنبال جایی برای نشستن بودن..

تندتند گفتم: بفرمایین بفرمایین، شما اینجا بشینین، شما هم اونجا .. و خودمم نشستم.

دوتا بچه هاش یه گوشه خواب بودن…

داشتم فکر میکردم اگه قدشون بلندتر بشه بازم میتونن راحت دراز بکشن؟

گفتم : چه حیف شد..کاش بیدار می بودن..

گفت: خیلی منتظر بودن، میگفتن پس خاله کی میاد که واسمون اسباب بازی بیاره؟

بعد هم مدام تشکر میکردُ ازاینکه بچه ها چقدر خوشحال خواهند شد، می گفت..

قصد رفتن کردیم .. همراهام خیلی زود اتاقک رو ترک کردن .. من آروم باهاش همراه شدم و پرسیدم: راستی اسمت چی بود؟

-تکتم

صدای روشن شدن ماشین اومد، باید میرفتم..

دستشو فشار دادم و گفتم: یه روز خوب میاد و خندیدم .. اونم خندیدُ گفت: آره …

بین غمُ شادی معلقم …

امشب تکتم راحت تر میخوابه، اما چه چیزی بر سر تکتم های دیگه میاد ..

ما تنهائیم .. ای کاش تن ها بشیم …

=====================

نوشته یکی از اعضای تیم پخش کوچه گردان عاشق – مشهد – ۱۳۹۴