هفته پیش بود، ولی الآن دیگه نیست …

0
5

مواجهه ی کودکان با مرگ مواجهه ی غریبی است. کودکان قد و نیم قد پابرهنه روی سنگ های داغ وسط کپرهای بیابان می دویدند، ناگهان سربر می گرداندند، زل می زدند در نگاه ما ، با جدیت تمام می پرسیدند: “میدانی یعنی چی؟ دیروز یک بچه از گرما مرد!” بعد ناگهان انگار همه چیز یادشان می رفت ، چشم هایشان دوباره می خندید و شروع می کردند به دویدن، چند قدم جلوتر می ایستادند و دوباره سوال به یادشان می افتاد. کودک شش ماهه ای که هفته ی پیش در آغوش مادر نحیفش دیدیم، امروز مرده بود، روایت ها مختلف بود: از گرمازدگی مرده! چرک از جای بریدن بند ناف او را کشت! زیر دست و پا له شد! آن هفته، همان مادر تنها و مغموم که از کپر بیرون آمده بود و می گفت به من هم کمک کنید، با افتخار نوزادش را به ما نشان می داد و می گفت بچه ی من است. امروز جلو آمد، چشمان درشتش از اشک خیس شد، گفت کودکم رفت! من اما هنوز در بهتم. نه اشکی نیامد که راحت شوم. امروز کودک دیگری آنجا گرمازده بود و تب داشت، عمرش به فردا هست؟ همه ی ما اگر تب نکنیم و به سنگ های سوزان پا نگذاریم، زندگی هیچ معنی نمی دهد. گرما جان می گیرد، آب کم است و دست ها تهی. مرگ خود را در گرمای سوزان اثبات می کند، اگر ما در اثبات حیات کوتاهی کنیم.

========================

نوشته یکی از اعضای تیم پخش کوچه گردان عاشق – شهریار – ۱۳۹۴