آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

در راهیم و خدا می داند چه در انتظار ماست

در راهیم و خدا میداند چه در انتظار ماست… بعد از ساعتی رفتن میرسیم. وارد میشویم، به آخرین خانه انسان بر روی زمین، به جایی که مرگ انسان را
ساکن آن میکند. اما اینبار میخواهیم این آخرین منزل را هم رد کنیم… شاید دیگر روی زمین نیستیم، نمیدانم ….اول سعی میکنیم گروهی حرکت کنیم ولی راه ناهموار و باریک است سمتی سیم خاردارهایی سخت و سمتی دره، و راهی باریک و ناهموار پیش رو… باید به تنهایی گذر کنی و فکر می کنی شاید همان پل صراطی ست که باید از آن بگذری… و بعد… خدای من برزخ …. بیابانی داغدار از رنج فرزند آدم و انسانهایی رنج دیده با پاهایی برهنه و چهره هایی نگران و سرگردان ، کودکانی تبدار و مریض و زنانی که زندگی میزایند در برزخ زمینی خداوند…و زندگی می کنند در خانه که نه ، چهار
دیواری هایی کوچک و کوتاهی که ساخته شده با ساده ترین و دم دست ترین وسایل و این تمام زندگیشان است ، بی آب و با کمترین غذا… گرمای شدید و کودکی معصوم که منتظر است و دستت را می کشد تا شاید بتواند تنها محل بازی شان را که گودال آبی ست به تو نشان دهد ، یادت می آورد که زنده ای و این برزخ جهنمی روی زمین است و ساکنین آن انسانهایی هستند، گناهکار نه، که بی گناه و فراموش شده در روزگار فراموشیها… با آخرین توان بر میگردی ، مرگ را رقصان میبینی ، شاید در آن لحظه بهترین هدیه خداوند باشد برایت، تا نبینی انتظار را در نگاه کودکانی که سهمشان هم از دنیا برزخ است … ولی خداوند هم مرگ را از تو دریغ می کند، تا شاید فریادشان شوی در بهشت انسانهای فراموشکار… و چه امانت سنگینی …

==========================

نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق – شهریار – ۱۳۹۴