آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

خدا شاید آن کودکی بود که بزرگی اش در برابر کوچکی من مرا از خواب بیدار کرد

خوشحالم خواب نیستم

همین دیشب بیدار شدم

خواب غفلت را میگویم

همین دیشب که توی کوچه های فقر صدای ناله های کودکی پریشان از درد بیماری پیچیده بود

همین دیشب که پا گذاشتم توی آن اتاقک تاریک که نه تا کودک قد و نیم قد در آن خفته بودن

همین دیشب که پا گذاشتم توی آن خانه ای که بهداشتش فرسنگ ها زیر صفر بود و درآن خانه کودک زندگی میکرد …

اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت!

دیشب بود که بیدار شدم… وقتی توی کوچه ترس بود و وحشت و قاچاقچی و چاقو کش و معتاد و …

اما بودم که دست بکشم روی تنهایی یک زن …

روی بی پناهی یک کودک …

دیشب به شانه های خدا تکیه دادم و رفتم …که شانه هایم بشود تکیه گاه

دیشب خدا را در آغوش کشیدم و خدا شاید آن کودکی بود که بزرگی اش در برابر کوچکی من مرا از خواب بیدار کرد …

===========================

نوشته یکی از اعضای تیم پخش کوچه گردان عاشق – مشهد – ۱۳۹۴