آذربایجان شرقی اصفهان البرز ایلام بوشهر تهران خاطرات خراسان رضوی خوزستان زنجان سمنان سیستان و بلوچستان فارس قم کردستان کرمان کرمانشاه گلستان مازندران هرمزگان همدان یاسوج یزد

تا کی ؟ تا کجا ؟

این شبها همه به فکر خودشون بودن و در نماز و دعاشون از هم سبقت می گرفتن یا حتی بیشتر کمک می کردن تا توشه جمع کنند. اما این طفل های معصوم چی؟ اونا باید چی جمع می کردن جز ضایعاتی که ما برای ثواب جمع کردنامون هدر داده بودیم؟!

اونا با این توشه های ما به کجا می رسیدند؟

کی مبینا رو دید؟ اونقدر بی کس بود که می ترسید بره تو اتاق عمل نه بخاطر دردش، فقط چون می ترسید بعدش نباشیم، چی بغضی داشت چشماش وقتی داشتیم می رفتیم، که مطمئن بود دیگه کسی برای بودن با این کودک ۶ ساله درد کشیده وقتی نداره …

از کی ما اینقدر عجله داشتیم که درد یک معصوم رو ندیدیم

چقدر بیشتر از تیکه گوشتی که از تنش کنده شده بود قلبش نیاز به مرحم داشت

چقدر مبیناها دور از یک نوازش دارن با سیلی روزگار می خوابند و خم به ابرو نمی آورند و من همچنان از کوچکترین ناملایمتی زمین و زمان را به هم می کوبم

تا کی تا کجا؟ از بودنم بدم میاد،

از اینکه هستم و همچنان کودکان ناجوانمردانه پیر می شوند بیزارم

===========================

نوشته یکی از اعضای تیم کوچه گردان عاشق – مشهد – ۱۳۹۴