به نام درمانگر تمام دردها

0
5

ما هر روز بین دردهای کوچک و بزرگ مان درگیر تشویش و تضادیم. ما انسان ها برای زخم هایمان چسب زخم میسازیم که دیگران زخم هایمان را نبینند.یاد گرفته ایم که با سیلی صورت های سرخ مان را کبود کنیم تا برند کفش های قدیمیمان را مدرن و به روز نشان بدهیم.از دردهایمان فرار میکنیم و پشت لبخند های مصنوعی مان اوضاع را به سامان نشان میدهیم اما…
اما کوچه گردان شهریار جشن تولد اذهان مرده ی ما بود.وقتی که به روی ریگ های داغ بیابانی شهریار کیسه ها را به دوش میکشیدیم و میراث غیرت خواب رفته مان را به رخ غرورمان میکشیدیم درام قصه ی مردمانی را شاهد بودیم که دردهایشان را با هیچ چسب زخمی نمیتوانستند بپوشاند،دردی به وسعت یک عمر سکوتو هزاران سوال بی جواب …!
من،آنروز،وجدان خودم را به حکمیت عقلم محکوم کردم،به خنده های از دست رفته ی دختران ٩ ساله ی بلوچ که طعم مادرانگی را چشیده اند و مردانه،تک و تنها،در فراغ از دست دادن شوهرانشان نان خانه ی خود را با چنگ و دندان به خانه میبرند.به معصومیت کودکان سه چهار ساله ای که هنوز مزه ی گوشت را نچشیده اند،به چشم های پدری که چهار فرزند گرسنه داشت،به کودکی پسر بچه ی فلجی که در بیابان با ریگه های داغ همبازی شده بود،به کودکانه گی کردن پسران این عشیره که در گرمای جهنمی بیابان با پای برهنه روی خار ها درس مردانه گی می آموزند،به چروک های پیری زنان جوان عشیره،به غیرت زنی که شوهرش مرده بود و نان شب نداشت،اما محض تکه تکه هایش آبرو از ما در خواست نمیکرد،به کپر های یک متر در یک متر،به آب و برق و گاز های نداشته،به نا امیدی چشمان عاطفه،به آرزوهای کوچک کودکان این خطه،به گرسنگی و به فقر.به ما که انتخاب شدیم تا ببینیم و به این شهر بفهمانیم که بیخ گوش سمت چپمان چه درد های ناگفته ی بسیاری است.
بیاید یک بار دیگر به وجدان بنی آدمانی که اعضای یک دیگرند هم پیمان شویم که گوهر آفرینشمان را شریک شویم …!

=======================

نوشته یکی از اعضای تیم کوچه گردان عاشق – شهریار – ۱۳۹۴