مگر دیگر جایی برای لبخند این کودکان باقی می ماند !!!!

0
4

نمیدونم دقیقاً از کجا باید شروع کنم آشناییم با این خانواده رو …

اما اگه بخوام به عقب نگاه کنم چیزی حدود ۴ یا ۵ سال پیش میشه وقتی که یکی از بچه‌هاشون میومد در خونمون و معمولاً برای غذا طلب نیاز می‌کرد و چقدر خوبه که مادر آدم، به آدم یاد بده که “باید” به امور انسان هایی که نیازمندن رسیدگی کرد. در هر صورت، این بچه برای مدت یکی دو سالی میومد و مادرم بهش غذا می‌داد و کم‌کم بهش غذا هم می‌دادیم که برای خونه هم ببره.

مادرم بعد از چند ماه رفت خونشون رو دید. البته لفظ کلمه خونه شاید یکم سنگین باشه برای محل زندگی این بچه‌ها. ولی در هر صورت ابتدا توی یه خونه زندگی میکردن که با آجرهای کوره‌ها فکر کنم خودشون درست کرده بودند چون خونشون نزدیک کوره بود، یعنی خونشون عملاً توی محوطه یکی از کوره‌های آجرپزی بود. تا اینکه یه بار که رفتیم بهشون سر بزنیم گفتن که صاحب این کوره می‌خواد خونشون رو خراب کنه، چون ظاهراً داشتن اون قسمت رو تفکیک میکردن. برای همین، این خونواده مجبور شدن برن توی یه خونه‌ی دیگه توی همون نزدیکی‌ها. البته این خونه یه خونه اجاره‌ای هست.

پدرشون معتاد به تریاکه و سنشم هم بالاس. البته اعتیادش از پا ننداختتش و دختر بزرگش می‌گفت به خاطر اینکه موهاش سفید شده دیگه بهش کار نمیدن، چون هیچ کس کارگر پیر نمی‌خواد. در نتیجه بچه‌هاش مجبورن کار کنن. بزرگترین پسرش حدوداً ۱۵ سالشه.

در هر صورت از شرایط کلی زندگیشون اگر بخوام بگم یه پدر پیر، یه مادر که چشماش خیلی ضعیف شده و چند تا بچه که یکیشون که حدوداً  ۱۰ سالشه میره اشغال جمع می‌کنه که ظاهراً تازگیا میره سر کار ساختمانی !!!!

پسر بزرگشون چون مچ پاش شکسته نمیتونه درست کار کنه، یعنی نمیتونه “اونطور که باید چیزهای سنگین رو بلند کنه” و به خاطر همین کار ثابتی نداره. یه دختر بزرگ هم دارن که به تقریباً ۱۸ سال داره و ۳ تا بچه دیگه کوچیک هم داره !!!!

========================

نوشته یکی از اعضای تیم شناسایی کوچه گردان عاشق – یزد – ۱۳۹۴

حسن آباد